بنده به خاطر مشغله، فرصت رسیدگی و بروز رسانی وبلاگ عقربها را ندارم.
علاقمندان می توانند در قسمت نظرات اعلام آمادگی کنند.
دوستتون دارم حتی با اینکه دیگه از اینجا رفتم و می دونم کمتر کسی به اینجا میاد.

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است....
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم ، شام چي داريم؟" اما جوابي نشنيد. بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت: مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم خوراک مرغ !!
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...
میونه اتون با رادیو چطوره؟ من خودم خیلی بهش علاقه دارم. حتی بیشتر از تلویزیون. آخه می دونید رادیو به اندازه تلویزیون وقت آدم رو تلف نمی کنه. می تونی ضمن گوش کردن به برنامه مورد علاقه ات به کارهای دیگه ات برسی. خلاصه اش عالمی داره واسه خودش. منم آدرس بعضی رادیوها رو براتون گذاشتم تا اگه دوست داشتید استفاده کنید.
لیست فرکانس های رادیوهای صدای جمهوری اسلامی ایران روی موج FM:
راديو جوان موج FM رديف ۸۸.۱
راديو قرآن موج FM رديف ۹۱.۳۰
راديو ايران موج FM رديف ۹۳.۹۰
راديو تهران موج FM رديف ۹۵.۰۰
راديو معارف موج FM رديف ۹۹.۶۰
راديو ورزش موج FM رديف ۱۰۴.۵
راديو پيام موج FM رديف ۱۰۴.۷
راديو فرهنگ موج FM رديف ۱۰۶.۷
چه کلمه ی آشنایی! ![]()
من شخصاْ فکر میکنم ما تو ایران از همه دنیا بیشتر تعطیلات داریم. یه حساب سرانگشتی به ما میگه که ۴ الی ۵ ماه (!) در سال تعطیلی داریم!!!
(با روزهای بین تعطیل و مرخصی ها و غیبت ها و تاخیرها، نترس و یکباره بگو نصف سال تعطیله دیگه!)
باور نمیکنی خودت برو حساب کن. بیشتر از ۳ ماه پنج شنبه و جمعه داریم. ۱۵-۲۰ روز تعطیلی های مذهبی داریم. اضافه کن به تعطیلات ملی مثل رحلت امام و پیروزی انقلاب و پانزده خرداد و از همه مهمتر تعطیلات نوروز که تقریباْ ۲۰ روز تعطیلیه دیگه (از هفته ی آخر اسفند تا چهاردهم فروردین).
خلاصه ش اینکه بدجوری تعطیل کردیم، رفتیم.
آخر این هفته بازم تعطیلات داریم. آخ جون!
برنامه اتون واسه این سه روز تعطیلی چیه؟! من که هیچ نمیدونم. دوست دارم یه کاری بکنم که هم تنوع باشه هم زیاد پول خرج نکنم ![]()
به هر صورت آرزو میکنم به همه حسابی خوش بگذره...
پ.ن: یه دوستی میگفت: "تازه قراره تعطیلی عید فطر به ۳ تا ۵ روز افزایش پیدا کنه!!!"
زيبا سلام . زيبا هواي حوصله ابري است
چشمي از عشق ببخشايم تا روز آفتاب بشويد دل تنگي مرا
این روزها اسم "خسرو شکیبائی" رو زیاد می شنوی، خیلی زیاد!
فقط كافيه بري توي گوگل يه جستجو كني...:
خسرو شکیبائی درگذشت.
خسرو شكيبايي پس از سالها نقش آفريني در سينماي ايران، امروز جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكته قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.
خسرو شکیبایی متولد فروردین سال ۱۳۲۳ تهران، در شماره ۲۴ ردیف ۱۴۴ قطعه هنرمندان به خواب ابدی فرو رفت...
خسرو شكيبائي هنرمند بزرگي بود. با اخلاق بود. يه دونه بود...
ولي چرا حالا؟!
حالا كه ديگه بين ما نيست تا ببينه چقدر دوستش داريم، چقدر صداش بهمون آرامش ميده، چقدر...
اين بحث تكراري "مرده پرستي" در سرزمين ايران سالهاست كه بر سر زبانهاست!
الان كسي ميدونه كه مثلاً يه بازيگر توانا مثل عزت الله انتظامي كجاست؟ و يا پرويز پرستويي در چه وضعيتي زندگي ميكنه؟ كسي از مشكلات جمشيد مشايخي خبر داره؟
چرا زودتر ازشون قدرداني نمي كنيم. نكنه حتما بايد اول بميرن تا بعد...
اين فقط مخصوص بازيگرها و هنرمندان نيست. همين پرفسور حسابي، كه يكي از مفاخر كشور ما به حساب مياد. ۲۰ سال پيش كسي اسمش رو هم نشنيده بود!
بياييد يه كمي زودتر به عزيزانمون بگيم كه دوستشون داريم. قدرشناسي صحيح رو ياد بگيريم.
قبل از اينكه زود دير بشه!
روحش شاد و يادش گرامي...
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم، چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
منبع: روزنامه اعتماد
روز دوم بهمن (از تقویم زرتشتی، که برابر با ۲۶ دی ماه از تقویم شمسی است)، بهمن روز نام دارد و متعلق به امشاسپند بهمن است، روز جشن بهمنگان است.
ابوريحان بيرونی در کتاب التفهيم می نويسد: "بهمنجه بهمن روز است، از بهمن ماه. در اين روز بهمن سفيد (نام گياهی است) با شير خالص و پاک می خوردند و می گويند حافظه می آورد و فراموشی را ببرد."
شاعر معروف علی بن طوسی قرن پنجم در کتاب بلغت فرس در باره بهمنجه می نويسد: "بهمنجه رسم عجم است چون دو روز از ماه بهمن می گذشت بهمنجه می کردند و اين عيدی بود که در آن روز طعام می پختند و بهمن سرخ و بهمن زرد بر سر کاسه ها ميافشاندند."
چنانکه از نوشته های ابوریحان و اسدی طوسی برمی آید گیاهی هم به نام امشاسپند بهمن خوانده میشود که در بهمن ماه یا زمستان باز می شود و در پزشکی این گیاه معروف است و در تحفه ی حکیم مؤمن و بحرالجواهر، "بیخی سفید یا سرخ رنگ مانند زردک و خوشبو با اندک صلابت و کجی و خارناک" تعریف شده است.
همین گیاه در فرانسه «Behen» نام دارد و در گذشته ریشه ی آن را به نام بهمن سرخ و بهمن سفید در داروخانه های اروپا به کار می بردند.

در اين روز در ديگی به نام بهمنجه آشی به نام دانگو یا دانگی، از گندم، ماش، عدس، نخود، باقلا و انواع گوشت می پزند و مهمانی می دهند. اين آش را هفت دانه نيز می گويند. دکتر رجبی معتقد است که يکی از ويژگيهای جشن بهمنگان تعاونی بودن آن است و به نظر می رسد هر يک از همسايگان برای پختن آش دانگ خود را به خانه ای که آش در آن پخته می شد می داده است و به اين معنی نام آش را دانگو بکار می بردند و به اين ترتيب در آشی که فراهم می آمده است همه همسايگان سهيم بودند.
اما در کتاب های مقدس زرتشتيان و در ترجمه خرده اوستا می نويسد: "در جشن بهمنگان به مناسبت اينکه امشاسپند بهمن در جهان مادی نگهبان چهار پايان سودمند است، از گوشت خوردن پرهيز می کنند." مقايسه کنيد با عيد قربان در فرهنگ امروزه که برگرفته از فرهنگ اعراب است. اصولاْ ايرانيان بر خلاف ديگر ملل در جشنها و مراسم خود از قربانی کردن و خونريزی پرهيز می کردند و اين رسوم مخصوص روميان و سامی نژادان می باشد.
به اميد روزی که تمام ايرانيان هويت اصلی و پاک خود را باز شناسند.
پاينده باد ايران.
حتما شما هم از دهان بعضي اطرافيان شنيدهايد که «اي بابا! پول براي خرج کردن است.» يا «پول چرک کف دست است.» ويا برعکس، ميگويند: «پول که علف خرس نيست.» ما ميگوييم نه اين و نه آن. پول هم براي خرج کردن است هم براي جمع کردن. هنر درست خرج کردن هنر مهمي در زندگي است. شما با اين هنر چقدر آشنايي داريد؟
دفترچه هزينهها
براي هر خانواده و همچنين هر يك از افراد خانواده، دفتر يادداشت مخصوص هزينهها لازم است. اين دفتر را به سه بخش تقسيم کنيد:
1) هزينههاي ضروري
2) هزينههاي غيرضروري
3) فهرست مخارج روزانه
صرفهجويي در هزينههاي ضروري
هزينههاي ضروري واقعا ضرورياند ولي ميشود متعادلشان كرد. در آغاز هر ماه فهرستي از مخارج ضروري خود را در دفترچه يادداشت کنيد؛ مثلا اجاره، قبض تلفن و موبايل و برق، خورد و خوراک، پوشاک و... حالا با توجه به هزينههايي که اين مخارج در ماه قبل براي شما داشتهاند رقمي را جلوي هر کدام يادداشت کنيد. جمع اين رقم پولي است که تا آخر ماه نبايد صرف چيزي شود. حالا جلوي هر مورد بنويسيد چطور ميتوان هزينه هر کدام را کاهش داد؛ مثلا:
قبض برق: ميتوانم از لامپ کم مصرف استفاده کنم و زماني که سرگرم کاري هستم تلويزيون را خاموش کنم.
قبض موبايل: در ماه قبل تعداد زيادي SMS غيرضروري و چند مکالمه طولاني غيرضروري داشتم. اين ماه از SMS فقط براي موارد لازم استفاده ميکنم.
خوردوخوراک: هنگام خريد ميوه و سبزي، مصرف واقعي خانواده را در نظر ميگيرم تا ميوه لکدار و خراب در سبد خانه نماند و دور ريخته نشود؛ يا در مهماني غذا را به اندازه درست ميکنم تا دور ريخته نشود.
حالا خودتان حساب کنيد. همين چند مورد کوچک که ذکر شد در آخر هر ماه، چه مبلغي را در کيف پول يا حساب شما باقي ميگذارد. نگوييد «اي بابا! با اين پولها که چيزي حل نميشود.» همين قطرهها دريا ميشوند.
هزينههاي غيرضروري
اگر اسم هزينههايي غيرضروري شد، لزومي ندارد آن را به کل از برنامه اقتصادي خودتان حذف کنيد بلکه ميتوانيد آن در اولويت دوم، پس از ضروريات قرار دهيد. اينجا امکان صرفهجويي بيشتري برايتان وجود دارد. دو سوال: « آيا اين خرج در زندگيام موثر است؟» و «اگر موثر است، چقدر؟» را از خود بپرسيد. مثلا سفر تابستاني حتما در روحيه شما موثر است ولي اگر پس از بازگشت با مشکل بي پولي روبهرو شويد، خرجي اضافه و بدون دورانديشي بوده. حالا اگر اين مشکل را نداشته باشيد ميتوانيد در دفتر هزينهها يادداشت کنيد که در سفرهاي قبلي چند مورد خرج اضافه (مانند غذاي زياد يا خريد سوغات بيمصرف و تزييني) داشتهايد. اين مخارج را از سفر حذفکنيد.
يک مورد ديگر، رفتن به رستورانها و کافيشاپها است. بسياري از خانوادهها در برنامه خود، هفتهاي يک شب در رستوران شام ميخورند که ميتوان آن را به سه هفته يک بار تقليل داد. يک هفته ديگر را ميتوانيد با غذاي خانگي به طبيعت برويد و هفته سوم را در خانه، ميز قشنگي براي اهالي منزل بچينيد.
حالا خودتان ميزان کاهش هزينه را در همين مورد حساب کنيد. يا زماني که در تنگناي مالي قرار داريد به جاي پرداخت مبلغ باشگاه ورزشي از ورزش صبحگاهي پارکها استفاده کنيد. اگر همه مخارج ضروري و غيرضروري را بنويسيد و جلوي آنها راه صرفهجويياش را هم يادداشت کنيد، اين موارد قابل اجرا ميشود.
يادداشت مخارج روزانه
زماني که تمرين درست خرج کردن را شروع ميکنيد، هر شب بايد چند دقيقه را به ثبت مخارج روزانه خود، از ريز تا درشت، اختصاص دهيد. با اين کار، هم حساب خرج دستتان ميآيد، هم پس از مدتي متوجه برخي مخارج ميشويد که دايما در زندگي شما تکرار ميشود و هيچ ضرورتي هم ندارد؛ فقط عادت کردهايد.
برگرفته از سایت سلامت
ادامه مطلب

من که خوب درباره ی تاریخ نمیدونم، ولی اونهایی که سر در میارن میگن که یه زمانی توی دنیا، دور دوره زنها بوده. بطوریکه مردهای محترم رو به بیگاری می گرفتند! خوب کار دنیاست دیگه، یه وقت اینوری یه وقت بازم اینوری ![]()
جونم براتون بگه که دخترهای ایرانی اما...
اصلا اول متن زیر رو بخونید، بعداً دربارش حرف میزنیم! ![]()
سیر تکاملی دختر ایرانی:
پدر: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
مادر: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر. نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
پدر: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بقالي هم بره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.
سال 1280
پدر: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني! تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
مادر: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين شکرها نمي خوره. قول ميده...
پدر( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني، بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.
سال1330
پدر: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
مادر: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
پدر: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.
سال1380
پدر: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
مادر: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
پدر: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال14۳0
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با دیوید (همون داوود خودمون) قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
پدر:جیکش در نمی یاد...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه.
منبع این نوشته مشخص نیست!
|
دیشب بهسیل اشک ره خواب میزدم |
|
نقشی بهیاد خطّ تو بر آب میزدم |
|
چشمم بهروی ساقی و گوشم بهقول چنگ |
|
فالی به چشم و گوش درین باب میزدم |
|
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت |
|
میگفتم این سرود و می ناب میزدم |
|
خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و کام |
|
بر نام عمر و دولتِ احباب میزدم |
شب یلدا خوش گذشت؟ معلومه که خوش گذشت. کنار خانواده، پای سفره ی پر از آجیل و میوه و به خصوص هنداوانه، تنقلات و ترشی، مگه میشه بد بگذره؟!
راستی توی سفره شما هم دیوان حافظ بود؟ این چه سوالیه؟ معلومه که بود! فال هم گرفتید؟
مطلب زیر از سایت ویکیپدیا در مورد فال حافظ گرفته شده، بخونید.
"مشهور است که امروز در خانهٔ هر ایرانی یک دیوان حافظ یافت میشود. ایرانیان طبق رسوم قدیمی خود در روزهای عید ملی یا مذهبی نظیر نوروز بر سر سفره هفت سین، و یا شب یلدا، با کتاب حافظ فال میگیرند. برای این کار، یک نفر از بزرگان خانواده یا کسی که بتواند شعر را به خوبی بخواند یا کسی که دیگران معتقدند به اصطلاح خوب فال میگیرد ابتدا نیت میکند، یعنی در دل آرزویی میکند. سپس به طور تصادفی صفحهای را از کتاب حافظ میگشاید و با صدای بلند شروع به خواندن میکند. سپس میکوشد بنا به آرزوی خود بیتی را در شعر بیابد که مناسب باشد. اصطلاح خوب فال گرفتن در حالتی گفته میشود که شخصی چندین بار برای افراد مختلف فال بگیرد و هر بار برای نیتها و آرزوهای متفاوت پاسخی داشته باشد. کسانی که ایمان مذهبی داشته باشند هنگام فال گرفتن فاتحه ای میخوانند و سپس کتاب حافظ را میبوسند، آنگاه با ذکر اورادی آن را میگشایند و فال خود را میخوانند."
درباره ی حافظ همیشه توی کتابهای درسی خوندیم که "خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر و غزلسرای بزرگ قرن هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است."
اما از نظر من مهم نیست که اسم کامل حافظ چی بوده یا دقیقا توی چه سالهایی زندگی میکرده، بلکه هنر ادبی حافظه مهمه که تونسته به طور گسترده ای از صنعت ایهام در شعرهاش استفاده کنه، بطوریکه یک کلمه می تونه چندین معنای متفاوت داشته باشه. واسه همینم هست که شما ممکنه یک شعر را چندین بار با نیت های مختلف توی فالتون ببینید و هر بار هم براتون مفهوم و معنا داشته باشه.
حافظ را چیره دست ترین غزل سرای فارسی دونستند که مضمون غالب شعرهاش عشقه.
بیشترین کلمات استفاده شده در دیوان حافظ، صوفی، رند و می است. حافظ از صوفیان بیزار است و این تنفر به خاطر دورویی و تزویر صوفیان زمان حافظ بوده. استفاده از کلمه ی رند در غزلیات حافظ نیز باعث شده که کلمه ی بدمعنی رند (رند در لغت نامه به معنای زیرک، بیباک، لاابالی، و منکر است) به واژه ی پربار و شگرفی تبدیل شود که شاید در زبان های کهن و نوین جهان معادلی برای آن وجود نداشته باشد!
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست
![]()
من هنوز نتونستم آرامگاه حافظ (حافظیه) را که در شهر زیبای شیراز قرار داره زیارت کنم.
حافظ به همراه سعدی، فردوسی و مولانا چهار رکن اصلی شعر و ادبیات فارسی را شکل دادهاند.
اگه شما هم دوست دارید بصورت آنلاین یه فال حافظ بگیرید روی لینک زیر کلیک کنید:
در مورد این مطلب باید بگم که عقربها اکثراْ متاهلی رو دوست دارند و به خانواده خیلی اهمیت می دهند. ولی در کل باید گفت که مجردی هم برای خودش عالمی داره ![]()
در اینجا مکالمه ی زوج جوانی رو قبل و بعد از ازدواج براتون آوردم، تا بهتر بتونید در مورد ازدواج کردن یا مجرد موندن تصمیم بگیرید!
قبل از ازدواج
مرد: زودتر، ديگه نميتونم بيش از اين تحمل کنم.
زن: ميخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داري؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت کردي؟
مرد: نه! چرا باید این کار رو بکنم؟
زن: منو مسافرت ميبري؟
مرد: مرتب!
زن: منو کتک ميزني؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
زن: تا آخر عمر کنارم بمون عزیزم.
بعد از ازدواج
همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد ... !!!
خیلی بی مزه بود. نه؟! ![]()
ولی واقعاْ زندگی قبل و بعد از ازدواج از زمین تا آسمون با هم متفاوته. نظر شما چیه؟!
اگه وقت داری یه سر به وبلاگ دوست جون من بزن. باشه؟
Jack and Max are walking from religious service. Jack wonders whether it would be all right to smoke while praying. Max replies, "Why don't you ask the Priest?"
So Jack goes up to the Priest and asks, "Priest, may I smoke while I pray?"
But the Priest says, "No, my son, you may not. That's utter disrespect to our religion."
Jack goes back to his friend and tells him what the good Priest told him.
Max says, "I'm not surprised. You asked the wrong question. Let me try."
And so Max goes up to the Priest and asks, "Priest, may I pray while I smoke?"
To which the Priest eagerly replies, "By all means, my son. By all means."

برای روز میلاد تن من، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزش های ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از گرمی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نیاز زنده موندن، بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگه خواستی بیایی دین من...
**این آهنگ زیبای معین رو تقدیم میکنم به همسر عزیزم که بیشتر از جونم دوستش دارم. ![]()
از تمام دوستهای خوبم که به یاد من بودند و تولدم رو تبریک گفتند هم صمیمانه تشکر میکنم. فقط خدا می دونه که چقدر خوشحالم کردند.
ایشاا... جبران کنم.
تبسم عزیز، منو شرمنده کردی. امیدوارم دیگه غم نبینی و همیشه دنیات پر از شادی باشه. ![]()
![]()

سلام به روی ماهت دوست عزیزم.
خوش اومدی. ممنونم که دعوتم رو پذیرفتی. اگه گفتی این تولد چند سالگیمه؟
تقلب ممنوع! ![]()
روز تولدم رو خیلی دوست دارم. از چند روز قبلش حس خوبی دارم. انگار همه ی آدمها رو دوست دارم. همه چیز توی این دنیا زیباست و خلاصه حسابی خوش به حالمه.
حالا یه وقت با خودتون نگید این چه ندید بدیده ها... من فقط دچار مقدار کمی، فقط کمی خودشیفتگی خفیف هستم! ![]()
کاش می شد توی وبلاگم جشن گرفت. کیک و میوه و پذیرایی و ... از همه مهمتر کادو!!!
به هر حال بازم ممنونم که اومدید. قدم روی چشم ما گذاشتید.
جای شما خالی خیلی خوش گذشت، دوست من بچه ی شاهروده. البته من قبلا به استان سمنان سفر کرده بودم ولی به شهر شاهرود نرفته بودم.
شاهرود برخلاف تصور من یک شهر تاریخی و دیدنی بود. سفر ۲ روزه ی ما برای دیدن همه ی جاهای اون فرصت بسیار کمی بود. مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی، یا ابا یزید بسطامی به یک طرف و جنگل ابر در طرف دیگه. (البته من نتونستم برم جنگل ابر، فقط تعریفش رو شنیدم
)
تصمیم گرفتم اینجا یه چیزهایی درباره ی استان سمنان و شهر شاهرود و به خصوص جنگل ابر براتون بنویسم تا اگه یه روز هوای سفر به سرتون زد حتما شاهرود هم یکی از گزینه هاتون باشه. خوش میگذره. قول میدم. ![]()
اوه ... اوه... ببخشید یادم افتاد که یه کاری دارم، باید برم انجامش بدم. فعلا فقط چند تا عکس براتون میذارم، بعدا میام این پست رو کامل میکنم.




برخی از مردم دیوانه تفاوت هستند. گروهی در این زمینه تلاش می کنند تا با داشتن مدل مو یا لباس جدید و حتی عجیب و غریب خود را از دیگران متمایز کنند.
در این میان مهندسین و معمارانی هم هستند که سعی در ساخت ساختمانهای متفاوت و جالب میکنند!!! ![]()



من خودم این سبد رو از همه بیشتر دوست دارم ![]()
وِرهرام ایزد از ماه آبان سال ۳۷۴۵ برابر با دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۶ خورشیدی
در مورد تقویم اوستایی چیزی می دونید؟
تقویم اوستایی، تقویم رسمی زرتشتیان امروز جهان است. این تقویم مورد استفاده زرتشتیان هند، پاکستان، ایران و تمام نقاط جهان است. مبداء این تقویم ظهور اشو زرتشت اسپنتمان، پایه گذار نخستین دین یکتاپرستی و دعوت به خردورزی و صلح و دانش در جهان است. این تقویم حداقل سال پیدایش ظهور زرتشت را در نظر گرفته است، زیرا به عقیده بسیاری از محققین و تاریخ نگاران جهان ظهور وی به 3700 تا 5500 سال پیش باز میگردد.
به مناسبت قرار گرفتن در ماه آبان و پشت سر گذاشتن جشن خجسته ی آبانگان، تصمیم گرفتم مطلبی در این مورد بنویسم.
واژه آبان، آب و هنگام آب معني ميدهد و جشن آبانگاه مربوط به آبهاي زمين است. در مورد پيدايش اين جشن عدهاي بر اين باورند كه در پي جنگهايي كه بين ايران و توران روي داد افراسياب دستور داد كاريزها را ويران كنند و بعد از پايان جنگ پسر طهماسب كه « زو» نام داشت دستور داد كاريزها و نهرها را لايروبي كرده و بعد از آن آب در كاريزها روان گرديد و مردم اين روز را جشن گرفتند. در روايتی ديگر می گويند: بعد از هشت سال قحطي در ماه آبان باران شروع به بارش كرد و جشن آبان به همين مناسبت برگزار ميشود.
این جشن روز آبان از ماه آبان (4 آبان خورشیدی) برابر با روز دهم آبان از تقويم اوستايي برگزار می شود.
اگه دوست داشتید سالنمای زرتشتیان را ببینید و با تقویم خورشیدی مقایسه کنید، روی این لینک کلیک کنید.
راستی نظرتون درباره ی خانه تکانی وبلاگ چیه؟! ![]()
سلام به همه ی دوستای گل گلابم.
یه سلام ویژه هم به باران عزیز که تازگیها افتخار آشنایی با عقربها رو پیدا کرده! ![]()
توجه توجه
اول باید بگم که تولد اینجانب در روز پربرکت و خوش یمن ۲۶ آبان است. ![]()
به همین مناسبت تصمیم گرفتم یه خانه تکانی و گردگیری اساسی از وبلاگ عقربهای بیچاره بکنم. خیلی وقته که داره خاک میخوره، یه جورایی بهش بی توجه شده بودم (مثل خودم). ولی بهتون قول میدم که از این بعد مثل سابق با مطالب بیشتری در خدمتتون باشم. شما هم برای موفقیت ما (من و وبلاگ خودتون یعنی عقربها)
کنید.
دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد...!!!
هر روز صبح زود از خواب بیدار میشم. آقای همسر رو به زور بیدار میکنم و معمولا با یک ربع - بیست دقیقه تاخیر میرسم سر کار. تا عصر کارهای مربوط به شرکت رو انجام میدم و میرم خونه. شام بپز، بشور، جارو کن، گاهی اوقات هم سریالی، چیزی.
دقیق نمیدونم تا کی میشه به این زندگی ادامه داد. تا کی میشه ۲، ۲ تا ۴ تا کرد و...
از همه بدتر تا کی میشه به کارفرما جواب پس داد. گاهی وقتها به خودم میگم فازی این واقعا تویی؟ داری به کجا میری؟ به چی میخوای برسی؟ یه تکونی به خودت بده. یه سر و سامونی به زندگیت.
گذشته ها گذشت. خوب و بد. زشت یا زیبا. امروز تمام تلاشت رو بکن که دیگه فردا دیره.
ده - دوازده سال پیش از این چه آرزوهایی داشتم!!!... ولی چه حیف. تمام لحظه لحظه های عمرم رو به بطالت گذروندم. حالا بعداز گذشت این سالها رسیدم به سر خط!
امروز میخوام بعد از یه تاخیر طولانی، یه متولد آبان رو بهتون معرفی کنم که میدونم مهمترین شخص توی زندگی شماست.

بله درست حدس زدید! اون شخص خود شما هستید.
من دقیقا نمیدونم شما کی و کجا متولد شدید، یا چه کارهای مهم و قابل توجهی در زندگی انجام دادید... ولی میدونم که تمام متولدین هشتمین ماه سال از هوش سرشاری بهره مندند و اگه بخواهند می تونند در زندگی موفق باشند. همه اتون رو دوست دارم.
تولدت مبارک عقرب جون!
سلام، سلام، صد تا سلام...
ایشااله که حال همه خوبه خوب باشه.
در حاشیه سریال ... تخیلی "اغما" یه مطلب توی سایت عصر ایران خوندم و تصمیم گرفتم اینجا براتون بذارم، بخونید و لذت ببرید.

"چند شب پيش داشتم به طور اتفاقي در شبكه هاي ايراني جستجو مي كردم ببينم ماه رمضان امسال، كارگردان ها و نويسنده هاي ايراني چه آشي برايم پخته اند. راستش از دو سال قبل كه به طرز بسيار ناجوانمردانه اي بنده را در قالب يك پيرمرد مافنگي و يك دختر جوانِ مکشمرگِما نشان داده بودند خيلي حساس شده ام.
اتفاقا اين بار ديدم در يك فيلمي بنده را به شكل يك جوان خوشگل درآورده اند كه مي خواهد سرِ يك دختر جوان و يك پزشك ميانسال را گول بمالد! در آن صحنه هاي كوتاهي كه من ديدم، اين جوان -كه مثلا من بودم- داشت آقاي دكتر را كه براي گفتن دو تا دروغ عذاب وجدان گرفته بود، فريب مي داد!
من كه البته افتخار مي كنم آدم ها را از راه بدر كنم ولي چاخان هم حدي دارد. نمي دانم شما آدميزادهاي ايراني تا به حال كارتان به دوا دكتر و بيمارستان نيفتاده يا دوست داريد خودتان را گول بزنيد.
من به چشم خودم چيزهايي ديده ام از بعضي از همين آقايان دكترها، كه عقل بنده و كل اجنه هم به آنها نمي رسد و اگرهم برسد عمراً به خودمان اجازه بدهيم با بيمارها آنطور رفتار كنيم! آنوقت من آمده ام کلی وقت صرف کرده ام و براي گفتن دو تا دروغ سر يك دكتر ميانسال را شيره ماليده ام؟! حيف كه حال و حوصله جوابيه گرفتن را ندارم والا نام چند تا بيمارستان مشهور و پزشك معروف را مي بردم و كارهايشان را مي گفتم تا ببينيد اصلاً احتياجي هست من آنطرف ها آفتابي بشوم يا بعضی دوستان به اندازه هزار تا شيطان دوز و كلك و شيطنت بلد هستند!
راستش اصلا بنده سالهاست كه احساس نياز نمي كنم تا براي گمراه كردن آدميزادها و كشاندنشان به جهنم كار چنداني انجام دهم. شكر خدا كه بيشتر شما با شتاب هرچه زيادتر راهي دوزخ هستید و من هم فعلا سخت مشغول تهيه سوخت هستم تا ان شاء الله موقع تشريف فرمايي هم قيف حاضر باشد و هم قير و ساير مايعات و جامدات و گازهاي مورد نياز!
من وقت توي صف كردن شما را هم ندارم، آن وقت بيكارم بروم دو تا آدم را گول بزنم؟ آن هم دكتر جراح و دختر بالاشهري؟!!!
به هر حال به اين وسيله من هرگونه نسبت نسبي و سببي خودم را با دختران زيبا و پسرهاي خوشگل و مردهاي مافنگی و گربه های سياه و اين جور چیزهای خنده دار تكذيب مي كنم و اعلام مي كنم اين چيزهايی كه توي فيلم ها مي بينيد ساخته و پرداخته نويسنده هايي است كه پول سناريوهايشان را قبلا گرفته و خورده اند و بعد كه قرار شده براي كارگردان هايي كه دقيقه اي سريال مي سازند، فيلم نامه بنويسند يك مشتي خرافات قديمي و چرنديات هاليوودي را سرهم كرده اند كه رفع تكليف كنند.
من البته به موقعش به حساب اينها هم خواهم رسيد، البته نه به اين خاطر كه ملت را با سرهم بندي سركار گذاشته اند (كه اتفاقا از نظر من كار خوبي هست) بلكه به اين خاطر كه يك بار به شكل دختر خوشگل درم می آورند و يك بار به شكل پسر (چه پسري!) و بعد با مردهاي خطرناك توي خانه تنها مي گذارند. بابا انصاف نداريد لااقل ناموس داشته باشيد!
حالا اينها به كنار؛ من واقعا برايم اين سوال پيش آمده كه شما ايراني ها كي مي خواهيد از اين به قول خودتان "فرافكني" دست برداريد؟ هميشه يا من مقصر هستم يا آمريكا يا انگليس يا اسرائيل!
البته انكار نمي كنم همکاران فعالی در اين كشورها دارم، ولي اين كه نمي شود شما هر خرابكاري كه خودتان مي كنيد را گردن يكي ديگر بيندازيد. حتي سالها پيش خاطرم هست كه رفته بودم مسابقات المپيك به تماشاي مشت بازي كه ورزش مورد علاقه من است، آنجا در كمال تعجب ديدم كه يك بوكسور ايراني به خاطر همراه نداشتن دستكش بوكس بازنده اعلام شد و باز هم مقصر من و آمريكا معرفي شديم!
وقتي كه تقصير نداشتن دستكش بوكسور و اضافه وزن كشتي گير متوجه ديگران باشد معلوم است كه مقصر در مسائل بزرگتر از مسكن بگير تا گراني چه كسي شناخته مي شود!
حيف كه جرات ندارم در مورد مسائل سياسي و اجتماعي و همينطور انتخابات حرفي بزنم و الا به چيزهاي جالبتري هم اشاره مي كردم تا نشان بدهم كه چطور اين مردم كاري را خودشان شوخي شوخي انجام مي دهند و گزينه اي را انتخاب مي كنند اما هنگام نتيجه كه مي شود به من و همكاران صهيونيست و انگلوساكسونم لعنت مي فرستند!
هيچ كاري هم به شماها ندارم و خدا شاهد است كه در تمام اين عمر چند هزار ساله ام به قدري كه در همين چند سال اخیر در يكي از بازارهاي تهران، حاجي (نماها !)ي تسبيح به دست كلك سوار كرده اند و پوست خلق الله را كنده اند، من از اين كارها نكرده ام. (تازه اگر بين خودمان بماند، يك بار كه داشتم حوالي خيابان جمهوري تهران قدم مي زدم يك موبايل بهم انداختند كه آكبند بود اما بعداً معلوم شد دست دوم بوده و من هرچي فكر كردم نفهميدم چطور آن را بسته بندي كرده بودند، تازه كارت گارانتي هم داشت!)
بگذريم كه ردش هنوز درد مي كند!
به هر حال از ما گفتن بود و قطعاً از شما بشر شير خام خورده هم نشنيدن.
اشكالي ندارد فقط خواهش مي كنم دست از سر من برداريد و به جاي لعنت فرستادن دائمي به من و يا كارهاي بدتري مثل ساختن همين فيلم هاي جلف با آن شيطان هاي خوشگلشان ، يك مقداري مسئوليت پذير باشيد و قبول كنيد كه گندم از گندم برويد جو ز جو.
ضمنا در پايان مي خواستم از دوستان شبكه يك به خاطر ترويج مسائلي مثل دزدي، اعتياد، توهين به والدين، زيدبازي و مواردي از اين دست تشكر كنم. درست است که من یک شیطان عصبانی هستم ولی مثل بعضی آدم ها نیستم که تمام زحمات دیگران را نادیده بگیرم. اجرتان با خودم!"
به اميد ديدار در جهنم
شيطان رجيم
------------------------------------------
با اجازه ی سایت عصر ایران، من یه ذره... کوچولو، در متن دخل و تصرف داشته ام.

سلام دوستای گلم.
عیدتون مبارک. امیدوارم عبادتهاتون مورد قبول خدای مهربون قرار گرفته باشه.
می دونم. من دیگه خیلی بی معرفت شدم. به شماها سر نمیزنم. وبلاگمو به روز نمیکنم... ولی میخوام این رو بذارید به حساب گرفتاری و روزمرگی های من و بدونید که من به فکر همه اتون هستم.
موفق و پیروز باشید.

میشه خدا رو حس کرد، تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق و گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم، بی اعتقاد میره
هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره !!!
وقتی که عشق آخر، تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره...
ترسیده بودم از عشق، عاشقتر از همیشه
هر چی محال میشد، با عشق داره میشه
انگار داره میشه...
عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه است
از لحظه های حوا، حوا میمونه و بس
نترس اگه دل تو از خواب کهنه پا شه
شاید خدا قصه تو، از نو نوشته باشه...
دانلود تیتراژ پایانی زیبای سریال میوه ی ممنوعه
با صدای احسان خواجه امیری
* به نظر من که خیلی زیبا و پرمعنا است. تقدیم به تمام عاشقان ![]()
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای 10 توماني پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد. (به دنبال گنج!)
من در ارتباط با ۲ پست گذشته، یه مروری کردم به زندگی خودم، و دیدم تقریبا هیچ کدوم از اهدافی رو که تعیین کرده بودم بدست نیاوردم. علتش هم خیلی ساده بود. اصلا اقدامی براشون نکردم!!!
در همین رابطه تغییراتی دادم که باعث شده نتونم وبلاگم رو بروز کنم. ولی این وضع موقتیه. تا زمانی که نظم امور دستم بیاد.
راستی شماها چکار کردین؟ همین موفقیتو میگم دیگه!



